کــَرَک
ماجراهای حاجی

سال 56

سلام حاجی

سلام علیکم آقآآآآآآآآآآآآآ احوال جناب عالی

به لطف شما خوبیم

(سلام)

سلام آقا حمید , خوبی پسرم

(مرسی)

 حاج آقا میگن یه خبرهاییه

انشاالله که خیره 

حاجی به نظر شما چطور میشه

تا خدا چی بخواد

بفرمایید داخل

ممنون دارم میرم خونه صغرا خانم روضه

 

به سلامت حاجی این دوشنبه سر ِ ماهه روضه خونه ما یادتون نره

 

 

حتمآ آقا مگه میشه یادم بره , خداحافظ

بابا جون  تا یادم نرفته این پنج تومنی رو بده مامان که دوشبه بده حاج آقا

 

 

سال 57

سلام حاجی

سلام برادرررررررررررر احوالت چطوره

به لطف شما خوبیم

(سلام)

سلام آقا حمید  خوبی پسرم

(مرسی حاج آقا )

حاج آقا میگن یه خبرهاییه

آره داره ریشه ظلم کنده میشه

حاجی به نظر شما چطور میشه

شاه خائن داره گورش رو گم میکنه , داره حکومت اسلام برمیگرده به کشورمون

بفرمایید داخل

ممنون دارم میرم  تظاهرات , شما هم بیا بریم , محمد آقا هم میاد

خانم من دارم با حاج آقا میرم تظاهرات کاری نداری ؟

نه آقا مواظب باش

 

آخر 57

سلام حاجی

سلام برادرررررررررررر خوبید که حتمآ

به لطف شما خوبیم

(سلام حاج آقا)

سلام آقا حمید , بچه انقلاب خوبی آقا جان

(مرسی حاج آقا)

خوش به حال بچه هایی مثل شما که زیر سایه اسلام بزرگ میشنحتمآ آینده شما خیلی بهتر از ما میشه

 حاج آقا میگن خبرهاییه

آره برادر چند وقت دیگه رای گیریه میخوان خود مردم نوع حکومتشون رو تعیین کنن

حاجی به نظر شما چطور میشه

انشاالله دست دشمنان اسلام کوتاه میشه , هر چی که این طاغوتیها و خارجیها میبردن میاد سر سفره هامون دیگه دوره استکبار گذشت

حاجی یه دقیقه وامیستید دخترم باهاتون کار داره

حتما , بگید زود بیاد

سلام حاج آقا

سلام دختر گلم خوبید انشاالله

مرسی حاج آقا , حاج آقا میخواستم بپرسم حالا واقعا آزادیه یعنی روسری زورکی نداریم هر کسی بخواد با حجابه و اگه نخواد نه

دختر گلم توی اسلام هیچ چیزی زورکی نیست اگه بخواهیم ما هم با زور کار کنیم چه فرقی داریم با محمد رضا

خوب حاج آقا خیالم راحت شد مامان هی زور میکنه میگه روسریت رو سرت کن برامون کار درست نکن

دخترم حالا اگه تو هم یه چیزی بندازی رو سرت که طوری نمیشه

 

آخه میدونید حاج آقا من از چیزایی که با زور بخوان به آدم بقبولونن خوشم نمیاد که هیچ , لج هم میکنم

خدا همه رو به راه راست هدایت کنه با ما کاری ندارید

 

دیدی خانم حاجی چی گفت حالا برو تو

حاج آقا بفرمایید داخل

ممنون دارم میرم کمیته , بچه ها منتظرن شما نمییای

نه حاج آقا شما بفرمایید من کار دارم باید برم تا جایی

( آبجی اگه حکومت اسلامی بشه به نظرت باز تلوزیون کارتون میده)

آره داداشم حکومت اسلامی چه کار داره به کارتون ! حاجی که میگه هیچ چیزی رو با زور انجام نمیدن

چی میگی دخترم حالا حاجی یه چیزی گفت پس انقلاب کردیم که چی , باز زنها لنگ و پاچه شون رو بندازن بیرون

مامآآآآآآآآآآآآآآآآن باز حرف خودت رو میزنی , مگه فقط آخوندها و چادریها انقلاب کردن این همه حزبهای دیگه هم بودن

من با تو سر و کله نمیزنم عیسی به دین خود موسی به دین خود

اصلآ مگه حالا کی گفته همه به حکومت اسلامی رای میدن من که میخوام به (جمهوری ایران) رای بدم , مذهبیش هم نمیکنم

باشه تو به جمهوری ایران رای بده شب درازه

(آبجی جمهوری ایران یعنی چی ؟)

چه چوری بگم بفهمی , یعنی یعنی تو کارتونت رو ببینی , من روسری سر نکنم ,مامان هم مسجدش رو بره

(این که خوبه آبجی)

 

ادامه دارد

                                                                نویسنده : حمید رضا

                                                                      9/11/87

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱۱/٩ - حمیدرضا (من15+22سال دارم)

یکی از همین روزها

بزودی باز خواهم آمد اگر فرصتی باشد..........بزودی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱۱/٧ - حمیدرضا (من15+22سال دارم)

عشقک

    هنوز صد سال از اون سالهایی که نوازنده های سازوقت تردد توی کوچه ها  از ترس حرف و حدیث مردم سازشون رو زیر عباشون قایم میکردند نگذشته ، یه سه تارهایی هم ساخته بودند که یک مقدار کوچکتر و باریکتر از سه تارهای معمول بود تا وقتی که اون رو زیر عباشون قایم میکردند مشخص نباشه ، به این سه تارها اصطلاحاً سه تارهای زیر عبایی میگفتند ، یک سری از افراد هم اسمش رو  گذاشته بودند "عشقک" ، با اینکه همۀ عشق اون نوازنده ها سازشون بود ولی همیشه اون رو از دید دیگران قایم میکردند                                                                        

اگه خوب به خودمون نگاه کنیم همۀ ما یه عشقکی برای قایم کردن زیر عبامون داریم که یه عمری اون رو با  خودمون حمل میکنیم و دوست هم نداریم کسی ازش با خبر بشه.                                                                    

عشقک من واقعاً عشقک بود.                                                                                                          

یازده دوازده سال بیشتر نداشتم، کلاس پنجم ابتدایی بودم، مدرسه مون دو شیفته بود ، یه شیفت پسرها بودند وشیفت دیگه دخترها ، شیفتها هم گردشی بود. یه دو سالی بود که به اون محل رفته بودیم ، یکی از شهرکهای دور و بر تهران بود ، تا سال پیشش هم کلاسها مختلط بود و یه ردیف دخترها بودند و یه ردیف پسرها ، واسه روکم کنی هم که بود سعی میکردن خوب درس بخونن ، تا اون سال که گروه جدید معلمها پاشون رو گذاشتن توی اون مدرسه و به اصطلاح معلمهای طاغوتی رو بیرون کردند و مدرسه اسلامی شد ،( ارواح  پدرشون ) از همون موقع هم  تعلیم اصول اسلامی شروع شد ،  به غیر از من و دو سه تا دیگه که تازه به اون محل رفته بودیم و قبلش وسط تهران زندگی میکردیم ، انگار بقیه اصلاً توی این مملکت نبودند و نمیدونستند انقلابی هم شده ، یادم میاد روز اول معلم تربیتی سر صف گفت : تکبیر ، همه بر و بر فقط نگاهش کردند ، به خدا جدی میگم هیچکس غیر از ما چند نفر که از تهران اومده بودیم نمیدونست که باید سه بار بگه الله اکبر ، این معلمه رو کاردش میزدی خونش در نمی اومد  ، شروع کرد به وراجی که میبینید شما رو چقدر عقب مونده نگه داشتند و از این  دست حرفها ، خلاصه دیگه اینا شمشیر رو از رو بستند و قانون مقدس رو به اجرا گذاشتند ، اول از همه دختر پسرها رو جدا کردند و هر کدوم رو توی یه شیفت قرار دادند ، و ارتباطات بین اونها رو هم ممنوع کردند ، حالا فکر کن که بچه هایی که تا دیروز بغل هم مینشستند و درس میخوندند حالا میگن حتماً  ما تا حالا یه کارهایی باید میکردیم و نکردیم که  اینا پی به اون بردن و ما رو جدا کردند ، کل بچه ها هم مال یه محل کوچیک بودن و همه همدیگه رو میشناختن و خانواده هاشون هم همینطور . بعد از یه دوره سکوت اولین ارتباط ها شروع شد ، روی میزها با مداد برای هم پیغام میذاشتیم و بعد از خوندنش پاکش میکردیم ، ما سه تا پسر توی   کلاس پنجم بودیم  که توی دو تا کوچه بغل هم زندگی میکردیم و شیفت دیگه هم سه تا دختر بودند که دو تاشون توی کوچه ما بودند و یکیشون تو کوچه اون دوتا همکلاسیم . طرف من درست  همسایه روبروییمون بود ، از اون دوتا هم مظلومتر و قشنگتر بود ، من پررو رو بگو که توی اون سن به این چیزها توجه میکردم ،خلاصه این نوشتن ها ادامه داشت تا یه روز که اون دخترها یه خنگی از خودشون در کردن و با خودکار ، خیلی هم پر رنگ و پهن اسمهاشون رو رو میز نوشتن  ، چند روزی گذشت ، بین این دوتا رفیق ما سر اون دوتا دختر دعوا شد و کارشون کشید به دفتر مدیر ، و اون احمقها هم خودشون و ما رو لو دادند و ما رو هم خواستن ، مدیرمون با یه عصبانیتی گفت : بی شعور حالا میری با دختر مردم رفیق میش ی ، اینا گفتن همش نقشۀ تو بوده ، حالا ما هی میگیم آقا به خدا دروغ میگن اصلاً من در جریان نیستم ، که یکیشون گفت : آقا برید روی میز رو نگاه کنید اسم اون دخترها هست ، فلانی هم برای اینه ، خلاصه مادرهامون رو خواستن مدرسه و یه آبرو ریزی شدید شد ، البته فقط مادرهای ما پسرها رو خواستند و برای دخترها هیچ اتفاقی نیافتاد.حالا ما رو باش که با خودمون میگفتیم ، جریان چیه ما که پارسال همش داشتیم تو سر و کله این دخترها میزدیم و هیچ اتفاقی هم نمیافتاد واز  مامان هامون هم نمیخواستند تشریف بیارند مدرسه ،حالا چی شده که یهو احکام  تغییر کرده و مارو به جرم ارتباط نا مشروع( نوشتن اسم روی میز ) تنبیه میکنن حتماً ما یه استعدادهایی داریم که خودمون ازش بی خبریم .خلاصه موج انقلابی اینطوریها ما رو با خودش برد و هر جوری بود با اون همه کارها و فرامین ضد و نقیض  کلاس پنجم رو پشت سر گذاشتیم وبازم شدیم شاگرد اول ولی  نفهمیدیم که  بالاخره هابیل با بیل قابیل رو کشت یا اینکه قابیل با بیل هابیل رو کشت یا اصلاً دعوا سر چی بود که اینها همدیگه رو کشتند و یه عمر شدند انگشت نمای مردم.خدا عالمه و نه غیر!                                                                  

ما رفتیم کلاس اول راهنمایی و احساس کردیم که دیگه رفتیم قاطی آدمها ، توی اون محله یه مدرسۀ دیگه هم بود که یه کلاس داشت ولی سطح علمیش بالاتر از مدرسه های دیگه بود این رو از ورودیهای خنگ و خروجیهای  درس خون و قبولی درخرداد که داشت میشد فهمید . اونجا جایی نبود جز خونۀ ما .   

 خانوادۀ ما از معدود افراد تحصیل کردۀ اون محل بودند و همین امر سبب شده بود که خواهرهای من یه کلاس خصوصی تشکیل بدند و به همین دلیل خیلی از بچه های مدرسه تو خونۀ ما کلاس دومشون رو تشکیل میدادند حالا چه دختر و چه پسر . یکی از همین نوابغ مدرسه که مغزش خشک شده بود همین "مینا خانم" بود ، راستی یادم رفته بود بگم اسم اون همسایه مون که توی قلب ما ...آره ، مینا بود. این خانم خانم ها از تنبلهای کلاس بود و درس با هیچ چکشی توی سرش نمیرفت که نمیرفت ، تا یه روز که مادرش اون رو به خونۀ ما فرستاد، البته برای تحصیل! زبان و ریاضیش ضعیفتر از اون یکی درسهاش بود ولی این استاد گرامی ، ( خواهر ارشد بنده) از این دانش آموز خنگ ، یک شاگرد ساعی و درس خوان ساخت که زبان زد همکلاسیهاش شد و این کار از خواهر بنده یه معجزهگر ساخت.                                           

توی این رفت و آمدها بود که دل کوچیک ما هوایی شد ، دل کوچولو عشق کوچولو هم میخواد ،  مدرسه راهنمایی مون هم دو شیفته بود ، یه شیفت دخترها یه شیفت پسرها ، دخترها صبحی بودند و پسرها بعد از ظهری ، این مینا خانم هم صبح ها میومد کلاس تقویتی و من از دیدارش محروم بودم ، تا یه روز که از شانس خوب ما مریض شدم و نرفتم مدرسه ، دو تا اتاق بیشتر نداشتیم ، رختخواب منو انداخته بودند توی مهمون خونه ، از خوشبختی خواهرمون مینا رو آورد توی همون اتاق و شروع کرد به درس دادن ، من هم سرم رو کرده بودم زیر پتو و مثلاً خوابیده بودم ، ولی یواشکی گوشۀ پتو رو بالا زده بودم و داشتم مینا  رو دید میزدم ، شاید باورتون نشه ولی تمام یک ساعتی رو که اونجا بود پلک هم نزدم و نیگاهش میکردم تا اینکه درسش تموم شد و رفت خونه شون ، الان که فکر میکنم اصلاً نمیدونم توی اون سن که هر رو از بر تشخیص نمیدادم این حس از چی نشعت میگرفت ، توی اون پاکی دوران بچگی توی صورت مینا دنبال چی میگشتم ؟... نمیدونم. عاشقیَتِ یه طرفۀ ما یه سالی طول کشید ، چه شبهایی که از پشت بوم زاغ سیاهش رو چوب نمیزدم  یا از پشت پنجره رفت و آمدهاش رو چک نمیکردم واسه خودم چه رویاهایی که نمیبافتم ، یه رو ز تو تابستون خانوادۀ اونا با دو سه تا خانواده دیگه از همسایه ها رفتند مسافرت شمال ، یکی از اون خانواده ها ، خانوادۀ یکی از دوستام بود که خیلی هم هیز بود ، نمیدونید تا اینها برگردند چقدر من حرص خوردم ، بعدش هم که این پسره از خاطراتشون توی شمال تعریف میکرد دیگه میخواستم خفه اش کنم .خلاصه از این عشقبازیهای بچگونه کم نداشتیم. تا یه روز سر و کلۀ یه جوون 20 -21 ساله توی خونه اونا پیدا شد ، حالا ما چند ساله مون بود 13 سال ، دیدیم که نه بابا این آقا خونۀ اینا رو ول نمیکنه و یه چند باری اونجا لنگر انداخت ، فکرمون حسابی خراب شده بود تا یه روز مامان مینا واسه مامان ما تعریف میکنه که این بابا از فامیلهاشونه و یه بار تو 18 سالگی از بابای مینا اون رو خاستگاری میکنه حالا مینا چند سالش بوده 11 سال ، بابای مینا هم همینطوری میگه حالا تو برو  سربازی و بیا تا ببینیم چی میشه ، پسره هم  حرف باباهه رو جدی میگیره و میره سربازی و برمیگرده حالا هم رو یه پا وایساده که قول دادید حالا باید عمل کنید ، ما که اینا رو شنیدیم انگار آسمون رو روی سرمون خراب کردن ، هی خدا خدا میکنیم که باباهه یا خود دختره قبول نکنه و اون مرتیکه راهش رو بگیره و بره ولی از اونجا که ما از اول گلیم بختمون رو کج بافتند ، باباهه قبول کرد و دختر 13 ساله رو دادش به اون فامیلشون و علی موند و حوضش ، دیگه "جهان پیش چشمم سیه پوش شد "آقا اینقدر خورد تو ذوقمون که نگو ، یارو نه چک زد و نه چونه عروس و آورد به خونه ، آخه یکی نبود بهش بگه کره خر مگه دختر 13 ساله رو شوهر میدن ، مگه زمان پیغمبره ، تو برو با هم قد خودت ازدواج کن ، این دختر سهم ماست ، ولی هیچ کس ( یعنی خود خر ِ من) جرات نکرد  این حرفها رو به اون یابو بزنه ( حرصم دراومده دارم فهش میدم ببخشید) .خلاصه عشقک ما رو شوهر دادند و یکی دو سال بعد هم بچه دار شد ، باباشینا هم از محل ما رفتند  اما خاله ش اینا هنوز توی کوچه ما زندگی میکردند و دورا دور از حالش باخبر بودم ، سالها گذشت فکر میکنم 21 سالم شده بود ، یه روز که عروسی دختر خاله ش بود اینا هم اومده بودند محل ما ، از صبح کشیک میکشیدم تا ببینمش ، حنا بندون بود ، شب که داشتن واسه عروس حنا میبردن تو کوچه دیدمش ،خیلی عوض شده بود یه بچۀ شیش هفت ساله هم دنبالش بود ولی هنوز من بچه بودم ، هیچ توجهی هم به من نکرد انگار من نقش دیوار بودم ، فکر کنم اصلاً یادش نبود یه همچین همسایه ای هم داشتن ،  اونجا بود که فرق سن و سال توی دختر و پسرها رو فهمیدم ، متوجه شدم یه دختر 20 ساله میتونه یه مادر کامل باشه ولی یه پسر 20 ساله به ندرت میتونه یه مرد باشه.

بعد از اون روز دیگه ندیدمش ، شاید اگه با همون تربیت باباش جلو رفته باشه الان عروس و دامادی هم داشته باشه ولی من چی که هنوز ...                                   

اینم از داستان عشقک من ، که یه عمریه زیر عبام قایمش کرده بودم ، حالا چی شده که درش آوردم خدا عالمه ، یا زمونه زمونه ای نیست که آدم از عشقکش خجالت بکشه و انگشت نما بشه ، یا من به یه سن و سالی رسیدم که از عریان کردن عشقکم خجالت نمیکشم.                                                                                      

  

 باغ  ســبز عشــق کـو ، بـی منتـهاســت        جز غم و شادی در او بس میوه هاست

   عشق خود،زین هر دو حالت برتر است        بی بهـار و بی خـزان سـبز و تـر است

نویسنده : حمید رضا   26 آذر

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٩/٢٦ - حمیدرضا (من15+22سال دارم)

سرمایۀ دل

                      

.       چند روز پیش ها خواهرزادم  یه  اس ام اس  برام زد ، از گفته های دکتر شریعتی بود ،به این مضمون که  " سرمایه های یک دل حرفهایی است که برای نگفتن دارد " .

    چند روزی این جمله فکرم رو به خودش مشغول کرده بود و داشتم حلاجی ش میکردم ، دیدم نه حرف خیلی بزرگیه ، وقتی آدم بتونه یه حرف یا کاری رو تو دلش نیگه داره با اینکه میتونه با گفتنش برای خودش یه وجهه و کلاسی درست کنه ولی این کار رو نکنه واقعاً تو دلش یه سرمایه گذاری کرده ، مثل پولهای توی قلک زمون بچه گیها میمونه  که هر روز هوس میکنی قلک رو بشکنی و پولش رو خرج کنی ولی انگار یه حسی نمیذاره و همیشه از این سرمایه ای که داری به خودت میبالی ، و همین سرمایه اندک بهت یه اعتماد به نفس میداد و هر وقت به پس اندازت فکر میکردی ته دلت قنج میرفت.سرمایه های دل هم همین شکلیه ، حتماً خودتون حس کردید یه وقتهایی یه کارهای خیرِ مخفیانه ای میکنید و نمیذارید کسی بفهمه و تا مدتها از یادآوری اون کار توی دلتون عروسیه ، خداییش این طوری که همیشه از یادآوری اون مسئله تنهایی کیف میکنید بهتره یا اینکه یه کاری بکنی و بذاریش توی بوق و کرنا ،اگه آشکارش کنی  شاید برای مدت کوتاهی دیگران ازتون تمجید کنند و آفرین و مرحبا بگن ولی یه مدت که از روش بگذره دیگه مزه ای نداره ، البته اگه بخواهیم زیاد مته به خشخاش بذاریم همین کیف کردن تنهایی هم زیاد درست نیست چون باید وقتی کار خیری میکنیم حتی از خدا هم توقع پاداش نداشته باشیم و اون رو فقط یه وظیفه بدونیم و انجام وظیفه هم خوشحالی نداره ، ولی دیگه نه خود من اینقدر متعالی هستم نه از دیگران این توقع رو دارم ، من میگم کار خیر بشه، تا اونجایی که با آبروی شخصی که مورد خیر قرار گرفته بازی نشه اشکالای نداره یه ذره هم تو دلمون جشن بگیریم. چند روز پیش هم ،یکی از دوستان یه چیزی برام تعریف کرد که گفتنش خالی از لطف نیست.

     جمعه پیش با یکی از دوستان هوس رفتن به  طبیعت کردیم و صبح زود راهی ده شدیم ، خوبیش اینه که از خونه که درمیاییم دو ساعت دیگه به ده میرسیم و وسط باغ بساط صبحانه براهه ، جای شما خالی یه املت پرمایه درست کردیم ، گوجه های تازه و ترش مزۀ تازه چیده شده از باغ ، تخم مرغهای محلی ، چند تا فلفل تند و چند حبه سیر،حالا اگه یه قالب کره رو توی ماهی تابه ای که روی  آتیش اجاق هیزمی خوب داغ شده آب کنیم و اون مواد رو به ترتیب توش بریزیم ، مرد یا زن میخوام که بتونه جلوی شکمش رو بگیره و با وجود داشتن سیر از این غذا نخوره، من ِ شکمو باز حرف غذا پیش اومد و اختیار از دست دادم ،خلاصه صبحانه رو خوردیم و باغ گردی مون رو هم کردیم و برای نهار هم بازم جاتون خالی یه جوجه کباب توپ درست کردیم و نوش جان کردیم و تا بعد از ظهر مشغول ذخیره کردن اکسیژن و انرژیهای مثبت طبیعت در بدن مون بودیم ، بعد از ظهر یه سر رفتیم سراغ یکی از معتمدهای ده ، آخه یه بابایی یه مبلغ قابل توجهی داده بود تا بدم به اون حاج آقا ، که اون هم اون مبلغ رو صرف افراد بی بضاعت کنه البته بدون اینکه اسمی از شخص خیر برده بشه حتی خود حاجی هم ندونه که بانی خیر چه کسی بوده ، ماموریت رو انجام دادیم در راه برگشتن بودیم ، به دوستم گفتم می دونی چقدر کیف میده آدم درخفی  دست کسی رو بگیره ، دوستم گفت نمیدونی وقتی که اون مبلغ یا کادو جلوی چشمت به مستحقش میرسه در حالی که نمیدونه از طرف تو بهش رسیده و برق خوشحالی رو تو چشماش میبینی ، اون وقت چه حالی بهت دست میده البته شاید یه غروری بهت دست بده ولی اینقدر حال کردی که غرورت خیلی کمتر از اون احساس پاکته. گفتم تا حالا تجربش کردی ، گفت آره یه بار تجربه کردم گفتم میشه تعریفش کنی گفت آخه اگه بگم که دیگه اون حال قبل رو برام نداره و شاید هم فکر کنی دارم از خودم تعریف میکنم گفتم خیلی خ؟ی  من که تو رو میشناسم و میدونم که آدم این حرفها نیستی ، ( در گذشته این دوست من همچین وضعیت مالی خوبی نداشت ولی در حال حاضر وضع مالیش خیلی خوبه و الان هم  دورآ دور میدونم که مبالغ زیادی رو خرج افراد بی بضاعت میکنه ) خلاصه زبونش باز شد و گفت که میگم ولی خدا میدونه که منظورم فقط امر به معروفه و قصد خود نمایی ندارم. شروع کرد به تعریف کردن و گفت:

 حمید جون تو که از جیک و پوک من مطلعی و میدونی که من از کجا شروع کردم ، یه چند سالی توی یکی از این فروشگاههای ذنجیره ای یه غرفۀ عکاسی داشتم و مشغول کار بودم و یه درآمد ناچیزی هم داشتم چون روابط عمومی خوبی هم داشتم تقریباً با همه کارمندهای جزء و مدیران،  رفیق بودم یه مدیر هم داشتیم که از بچه های جبهه بود با اینکه سواد درست و حسابی نداشت ولی به خاطر صداقت و مدیریت خوبی که داشت مدیرش کرده بودند میونه ش با من هم خیلی خوب بود . من از اون موقع به این صندوق های صدقات همچین اعتقادی نداشتم و خودم یه صندوق درست کرده بودم و هر روز یه مبلغ کمی توش میریختم تا شب عید که مبلغ قابل توجهی میشد و اون رو صرف یه کار خیر میکردم .

 معمولاً اسفند ماه که میشد فروشگاه فروش فوق العاده میذاشت و یه سری فروشنده موقت میگرفت ، یکی از این روزها دیدم این مدیرمون یه خانم حدوداً سی و پنج ساله رو به  یکی از غرفه دارها برای کار معرفی کرد و اون هم از فرداش توی اون غرفه مشغول بکار شد ، سر وضع زیاد خوبی نداشت و معلوم بود که وضعیت مالی خیلی بدی داره ، بعد از ظهرش دوتا دختر هشت نه ساله  که دوقلو بودند سر و کله شون پیدا شد ، که بعد معلوم شد بچه های همین خانم هستند و سر و وضع اونها هم دست کمی از مادرشون نداشت ، خلاصه هر روز بعد از ظهر این دو تا دختر تو فروشگاه میپلکیدند تا فروشگاه تعطیل بشه و با مادرشون برن خونه ، این موضوع برای من عجیب بود ، تا یه روز که مدیرمون اومده بود توی غرفه من ازش دلیل اومدن هر روزه این بچه ها رو جویا شدم اون هم به شرطی که موضوع پیش خودم بمونه برام تعریف کرد .

اینطوری گفت که شوهر این خانم با این مدیر ما همرزم بودند و سالها تو جبهه میجنگیدند ولی معلوم نمیشه چرا سالها بعد از جنگ این شوهره معتاد میشه و زندگیش رو به نابودی میکشه و میذاره از خونه میره ،کار به جایی میرسه که زنش میاد پیش این آقا و از اون کمک میخواد و اون هم میاردش اینجا  ،خانمه هم نمیخواسته بچه ها رو توی خونه تنها بذاره ، اونها هم بعد از مدرسه میومدند پیش مادرشون. از اون روز همش میخواستم یه جورهایی به این خانم کمک کنم ولی راهش رو پیدا نمیکردم چون نمیخواستم به غرورش لطمه وارد بشه . یه غرفۀ اسباب بازی فروشی هم توی فروشگاه بود که سطحش از سطح فروشگاه بالاتر بود و سه تا پله باید بالا میرفتی تا واردش بشی ، دوقلوها هم هر شب میرفتند جلوی اون غرفه و سیخ وامیستادن و سرشون رو بالا میگرفتند تا بتونن عروسکهایی رو که بالای غرفه آویزونشون کرده بودند رو خوب تماشا کنن تو خیالشون برای عروسکها اسم میذاشتن و اونها رو با هم تقسیم میکردند و بعضی وقتها هم سر تقسیم با هم دعواشون میشد ، غرفۀ من هم چون یه اطاقک آلومینیومیه 12 متری بود و دور تا دورش شیشه داشت تقریباً از فروشگاه مجزا بود و میشد بدون اینکه جلب توجه کنم تو کار مردم کنجکاوی یا همون فضولی کنم ، نمیدونم چرا هر وقت اون دو تا رو جلوی غرفه اسباب بازی فروشی میدیدم  یاد شخصیت" کزت" توی داستان بینوایان اثر ویکتور هگو میافتادم ، اون نیاز رو توی چشم اون بچه ها میدیدم و میدونستم که اینقدر توی زندگی اونها چاله چوله هست که دیگه کسی به فکر خریدن اسباب بازی برای اون دخترکها نمی افته با این حال میترسیدم پا جلو بذارم و کار رو خرابتر کنم.

یه چند روزی به همین منوال گذشت یکی دو روز به عید مونده بود ،دیگه طاقت نیاوردم و موضوع کمک به اون خانم رو با مدیرمون در میون گذاشتم ، ، و گفتم که نمیخوام خانمه بدونه این پول از کجا رسیده، مدیرمون هم قبول کرد و پول رو از من گرفت و گفت چون من رو به عنوان عمو میشناسن به عنوان عیدی از طرف خودم یه چیزی براشون میخرم و هر چی هم اضافه اومد نقداً بهشون میدم ، من هم قبول کردم .

توی این چند روزی که از اون سفر گذشته خیلی به حرفهای دوستم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مگه سرمایه ای هم بالاتر از این سرمایه هایی که در دل آدم وجود داره میتونه وجود داشته باشهمن که فکر نمیکنم .

چند لحظه فضای ماشین رو سکوت فرا گرفت ، هوا تاریک شده بود ، برگشتم و به دوستم نگاه کردم داشت گریه میکرد .

بعد از ظهر باز سر و کلۀ بچه ها پیدا شد و باز هم طبق معمول جلوی اسباب بازی فروشی معرکه گرفتن ، همین موقع بود که مدیر رو دیدم که پیچید تو غرفه اسباب بازی ، گفتم حتماً با مسئول غرفه کار داره ولی وقتی اومد بیرون دو تا بسته بزرگ کادو پیچ دستش بود  ، بچه ها رو صدا کرد و با خودش برد توی غرفه ای که مادرشون اونجا کار میکرد ، با مادره یه صحبت کوتاهی کرد و یه پاکت به دستش داد ، میدونستم که همون پولهاست ، بعد به سمت بچه ها برگشت و کادوها رو به دست اونا داد ، بچه ها هاج و واج مونده بودند ، از اونا خواست کادوهاشون رو باز کنن ، اونها هم به سرعت کادوها رو باز کردند ، چشمهاشون داشت از حدقه میزد بیرون، جلوی چشمهاشون دو تا عروسک بزرگ ِ قشنگ بود ، خوب یادم هست اونها یه نیگاه به عروسکها میکردند و یه نیگاه به همدیگه ، نمیدونستند چیکار کنن یکیشون عروسکش رو سفت بغل کرده بود ، حتماً فکر میکرد الان میخوان ازش بگیرنش ،صورتشون از خوشحالی داشت منفجر میشد ، به مادرشون نگاه کردم ، اشک از چشماش جاری بود و داشت از دوست شوهرش یا همون مدیرمون تشکر میکرد ، یه لحظه عکس کمرنگ خودم رو تو شیشه اطاقکم دیدم صورت خودم هم خیس بود ، اصلاً فکر نمیکردم ناخواسته کاری رو که خودم میخواستم انجام بدم ولی نمیشد با دست کس دیگه ای به انجام برسونم ،نمیدونم اون شب اون بچه ها تا صبح خواب شون برد یا نه ، خدا رو شکر میکنم که با اون ذخیره اندکم تونسته بودم دل چند نفر رو شاد کنم ، فهمیدم که پولم حلال بوده وگرنه با خیلی بیشتر از این مبلغها هم نمیشه به چنین حالی رسید ، و اگه دروغ نگم دیگه خودم هم با خیلی بیشتر از اون مبلغ ها هم نتونستم همچین حالی بکنم .نمیدونم دیگه پولم حلال نیست یا دیگه دلم اون دل قدیمم نیست.

                        آن محب حق زبهر حق کجاست     که ز اغراض و ز علتها جداست

                       اهل  حق  را  در عبادات  جهان    جنت  و  دوزخ   نباشد  در  میان

                       کار  تو  گر  بهر  حق  میشایدت    از   هوای نفس   خالص    بایدت

                                                                                     (مولانا)

.حمید رضا .ع .....۷/۸/۸۶

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۸/٧ - حمیدرضا (من15+22سال دارم)

ماه رمضون

  

 

.

    داشتم با خودم فکر میکردم من و یه عده مثل من فکر میکنیم داریم کار شاقی میکنیم که روزه میگیریم  ، غافل از اینکه توی این زمونه با این امکانات و این تغذیه ها دیگه یه چند ساعتی در دهن رو بستن، همچین کار ِ خارق العاده ای نیست ، اگه یه ذره حوصله داشته باشیم و به حرفهای قدیمیها گوش بدیم یا اینکه خودمون یه سنی ازمون گذشته باشه و یه ذره به ذهن مون فشار بیاریم ، یه چیزهایی برامون روشن میشه که دیگه زندگی برامون توی این دوره و زمونه زیاد سخت به نظر نمیاد .

همونطور که میدونید حدوداً هر سی و پنج سال یکبار سال قمری ، سال شمسی رو یه دور کامل میزنه و مثلاً اگه ماه رمضون امسال به مهر ماه افتاده ، سی و پنج سال ِ پیش هم افتاده بوده به مهر ماه ، و باز همونطور که میدونید سخترین  ماه ها برای روزه داری تیر ماهه  ، و بعد از اون مرداد ماه ،  عمر من به دیدن ماه رمضون در تابستون سی سال پیش قد میده و وقتی اون زمون رو با الان مقایسه میکنم فرق زیادی بین شون میبینم ، من به جاهای دیگه کار ندارم  و درباره تهرون خودمون و محلۀ خودمون که توی ِ پایین شهر بود صحبت میکنم ، یادم میاد ماه رمضون به تابستون افتاده بود و چه تابستون گرمی هم بود ، وسایل سرمایی هم مثل امروز فراوون نبود ما یه پنکۀ پِرپِری داشتیم که کار تهویه مطبوع و سرمایش خونه مون با اون بود گاهی هم یه قابلمه آب جلوش میذاشتیم و پنکه رو جوری تنظیم میکردیم که بادش به آب توی قابلمه بخوره و یه کمی باد خنک ایجاد بشه ، گاهی هم یه لُنگ رو خیس میکردیم و میانداختیم پشت پنکه که اینطوری بادش خنکتر میشد ، البته اون روزها من خیلی بچه بودم و هنوز روزه نمیگرفتم ولی خواهرهای بزرگتر و پدر و مادرم روزه میگرفتند ، از شما چه پنهون وضع تغذیه هم همچین خوب نبود و مثل حالا همه چیز به راه نبود و اینطوری نبود که بشینیم برنامۀ غذایی بریزیم که در طول هفته تمامی احتیاجات بدن مون از قبیل ویتامینها ، پروتئین ها ، فیبرها و... رو تاًمین کنیم ، امکانات مون کمتر از این صحبت ها بود ، البته الان که بشینید پای صحبت بعضی ها که هم طبقه ما بودند اصلاً اون روزها رو یادشون نمیاد و خودشون رو بچۀ اوتول خان میدونن و از یاد آوریه روزهای سخت اون دوران فراریند ولی من میگم و اصلاً هم عارم نمیاد.میگم تا قدر این روزها رو بدونیم.

 خُب از اصل ماجرا دور نشیم خوب یادمه خواهر بزرگترم  که تازه ده دوازده سالش شده بود ، روزه میگرفت ، دم دم های افطار دیگه طاقتش تاخت میشد میرفت یه کاسه آب میاورد و توش یخ مینداخت و میذاشت جلوش حتی بعضی مواقع یک ساعتی زودتر از اذان این کار رو میکرد و خیره میشد به آب ، مثلاً با این کار میخواست جلوی تشنه گیش رو بگیره که بدتر تشنگیش دو بابر میشد، الله و اکبر اذان رو که میگفتند یه ضرب کاسۀ آب رو سر میکشید ، گاهی اوقات سر ظهر وقت خواب یه دستمال رو خیس میکرد و میذاشت روی شکمش یا رو صورتش تا یه ذره دمای بدنش رو پایین بیاره و از تشنه گیش کم کنه ، تازه بعضی ها خر مقدسی شون گل میکرد و به بیچاره میگفتند که چون با این کار جلوی تشنگیت رو میگیری ، روزه ات باطل میشه ،ولی کسی گوشش به این حرفها بدهکار نبود . چیز دیگه ای که اون روزها آدم رو هوایی میکرد همین خوندن آخرین آیه های سورۀ بقره توسط استاد شجریان بود که به < ربنا  > معروفه خوب یادمه تصویری که برای اون میذاشتند ، چند تا آبشار بزرگ بود که آب کف آلود ِ زلالی ازشون پاین میریخت ، حالا فکر کنید دم افطار با اون تشنگی  با دیدن اون تصاویر چه حالی به آدم دست میده و چقدر قدر نعمتهای خدا رو بهتر درک میکنیم ، همون آبی رو که بارها دیدیمش و بی تفاوت به ارزش اون ازش رد شدیم ، الان با یه دید ِ دیگه بهش نگاه میکنیم  که همین مسئله ، یکی از مواهب روزه داریه. حالا نکتۀ جالب  اینه که اون وقتها که خواهر های من از سختی ِ ماه رمضون میگفتند ، مادرم با پیش کشیدن ِ وضعیت روزه گرفتن در تابستون ِ سی  سال پیشش که میشه حدود شصت سال پیش از این به اونها دلداری میداد ، این جور تعریف میکرد که اون موقع خودش و دایی کوچیکم که هنوز بچه بودند و توی روستا زندگی میکردند به زور پدر و مادرشون روزه میگرفتن ولی روزها که توی باغ بودند وقتی که گشنگی و تشنگی بهشون فشار میاورد میرفتند زیر یه درخت بزرگ و پر درخت ، و از اونجا که همیشه خدا رو توی آسمونها و بالای سرشون تصور میکردند و نگاه خدا رو از بالا به پایین میدیدند ، زیر اون درخت یواشکی دور از چشم خدا آب و میوه میخوردند و فکر میکردند خدا نمی بیندشون ، خدا بیامرز مادرم ازپدرش و داییهای بزرگم  تعریف میکرد که توی فصل برداشت گندم زیر اون آفتاب سوزان با دهن روزه گندمها رو درو میکردند و وقتی عصر به خونه میومدند لبهاشون از شدت تشنگی ترک خورده بود و خون رو لبهاشون خشک شده بود ، تازه با اون وضع تغذیه ، مادرم میگفت بعضی از خانواده های ده شون اونقدر وضع مالی شون بد بود که افطارشون دوتا قاشق ماست بود که توی یه کاسۀ بزرگ  آب حل کرده بودند و توش نون خرد میکردند و همۀ خانواده با اون افطار میکردند ویا همین کار رو با دوقاشق شیرۀ کشمش میکردند ، حالا فکر نکنید دارم بزرگ نمایی میکنم باور کنید عین واقعیت رو میگم این ماجرا رو از چند نفر شنیدم ، حالا ببینید ایمان اونها چقدر قوی بوده که توی اون شرایط روزه داری میکردند ، پس می بینیم که همه چیز نسبیه ، من شرایط الان رو با سی سال پیش می سنجم و مادرم شرایط سی سال پیش رو با شصت سال پیش می سنجیده ومی بینیم که با بهتر شدن سطح زندگی بجای اینکه برای شکر از نعمتهای خدا ، بیشتر در جهت سپاسگزاری از خدا بر بیاییم هر روز از اون دورتر می شیم و رعایت این آداب رو عقب موندگی میدونیم و ضدیت با این دستورات خدا رو نوعی پیشرفت و تجدد میدونیم غافل از اینکه ملتی که با سنتها و تعالیم دینی ش فاصله بگیره شاید در کوتاه مدت احساس کنه پیشرفتی حاصل شده ولی با گذشت زمان دچار سرگشتگی هایی میشه که به آسونی قابل درمان نیست و بالعکسش هم همینطور وقتی خیلی سخت و خشک با این مسائل برخورد کنیم باز یک سری از مردم از سختی کار دلزده میشن و راهشون رو عوض میکنن ، پس بیایید با بکار بردن اعتدال در کارهامون هم خدا مون رو داشته باشیم و هم دنیامون رو . به امید اینکه عبادات همه مون مورد قبول حضرت حق قرار بگیره.

.

           روزه ظاهر هست  امساک   طعام             روزه  معنی  توجه  دان   طعام

           این دهان بندد که چیزی کم  خورد             وآن  ببندد چشم و غیرش  ننگرد

           روزه  گردد  گرد  تقوی  از حلال             در حرامش دان که نبود  اتصال

           هست گربه روزه دار  اندر  صیام             خفته کرده خویش بهر صید  خام

           کرده بد ظن زین کجی صد قوم را             کرده بدناماهل جوع و صوم  را

           لب فرو بند  از طعام  و از شراب             سوی خوان  آسمانی  کن  شتاب

           این  دهان   بستی   دهانی  باز شد             کم خورنده  لقمه های  راز  شد

           ضیف با همت چو زآشی کم خورد             صاحب خوان ، آش بهتر   آورد

           روزه   گیر  الانتظار      الانتظار             از برای    آش   بالا  مرد  وار

                                                                                                                                                  (مولانا)

.

حمید رضا . ع   13/7/86    

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٧/۱۳ - حمیدرضا (من15+22سال دارم)

عشق مادری

      

.

.

 

    چند روز پیش با خوندن نظر یکی از دوستان ، باز دلتنگ مادر شدم ، خواستم یه مطلب جدید درباره ش بنویسم ، دیدم شاید یه کم تکراری بشه ، تصمیم گرفتم برای تنوع ذائقه هم شده یه شعر از یه بزرگی پیدا کنم و بنویسم ، هر چی گشتم  شعری زیباتر از شعر مادرِ مرحوم ایرج میرزا پیدا نکردم ، واقعاً آیا بالاتر از این شعر هم میشه توصیفی برای مقام  مادر پیدا کرد ، هر وقت کسی پیش من داعیۀ عاشقیت بر پا میکنه و از بزرگی عشقش میگه ، همیشه میگم بیشتر عشقها توقعیه ، یعنی اینکه یه توقعی توش هست واگه اون توقع برآورده نشه ، عشق کم رنگ میشه و آخرش هم محو، بگذریم از اون عشقهای توی داستانها و یا نه همین عشقهای پنجاه سال پیش ، الان یه کمی فرق کرده ، سوادها بالا رفته و همه حساب و کتاب سرشون میشه ، قدیم ترها اگه دو دوتا سه میشد یا پنج ، همچین توفیری نمیکرد ولی از موقعی که ماشین حساب جای چرتکه رو گرفته و ترازوی دیجیتالی جای ترازوی پاره سنگی رو و یک مَن تبریز با یک مَن رِی و تهرون همه شون سه کیلو یا همون سه هزار گرم شده ، دیگه همۀ مردم حساب کتاب سرشون میشه و عشقهاشون هم دیجیتالیه  الا عشق  مادر که هنوز حساب دو دوتا چهارتاش معلوم نیست البته پر واضحه که جنس عشق مادری با عشق جنس مخالف با هم خیلی فرق میکنه ، آخه میگن عشق سه نوعه، تیشه ای ، رنده ای ، اره ای ، توی این سه نوع هم ،خاک اره شو مثال میزنن که وقتی یه تخته رو با تیشه میکنی تیکه هاش به سمت خودت میریزه وقتی با رنده میکَنی سمت مقابلت میریزه ولی وقتی با اره میبری خاکش یه کم طرف خودت میریزه یه کم هم به طرف مقابلت میریزه حالا عشقهای غیر مادری اگه خوش بین نباشیم تیشه ایه و همش  رو واسه خودت میخوای ولی اگه یه مقدار انصاف داشته باشیم اره ایه و به هر کدوم یه سهمی میرسه ولی عشق مادر رنده ایه و همۀ عشقش رو به طرف مقابلش میده. نمیدونم خدا قلب این مادر رو از چی ساخته که اینقدر حالت ارتجاعی داره یه جاهایی میتونه یه دنیا غصه رو تو خودش قایم کنه و باز بهت نگاه کنه و لبخند بزنه ، صبح که داری از خونه بیرون میری یه دعوای درست و حسابی باهاش میکنی شب از خجالت دیر میای خونه میبینی بیدار نشسته و غذات رو گرم نیگه داشته تا عزیزش سر بی شام زمین نذاره

باز روده درازیه من گل کرد بریم همون شعر مادر رو بخونیم که همۀ اون چیزهایی رو که میخوام بگم مرحوم ایرج میرزا توی چند بیت به شیوایی بیان کرده.

.

.

داد معشوقه  به  عاشق    پیغام                   که  کند  مادرِ تو، با  من   جنگ

هر کجا    بیندم   از  دو ر  کند                  چهره پرچین و جبین، پر  آژنگ

با  نگاهِ   غضب  آلوده      زند                  بر دل   نازک ِ  من ، تیر  خدنگ

از درِ خانه   مرا    طرد    کند                 همچو سنگ  از  دهن   قلماسنگ

مادر سنگ دلت تا  زنده  است                  شهد در کام من و توست، شرنگ

نشوم یک دل و یکرنگ تو  را                  تا  نسازی  دل او از خون ، رنگ

گر تو خواهی به وصالم برسی                  باید این ساعت بی خوف و درنگ

روی  و سینه ی  تنگش  بدری                  دل برون اری از ان سینه ی تنگ

گرم و خونین به منش  بازاری                  تا     بََرَد   ز آینه ی  قلبم    زنگ

عاشق ِ     بی خردِ     نا هنجار                 نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ

حرمتِ  مادری  از یاد     ببرد                 مست  از  باده  و   دیوانه   ز بنگ

رفت و مادر را  افکند به خاک                 سینه  بدرید  و  دل  آورد  به چنگ

قصد  سرمنزل  معشوقه   نمود                دل ِ مادر  به  کفش  چون    نارنگ

از قضا  خورد  دم ِ در به زمین               واندکی  رنجه   شد  ا و  را  آرنگ

ان دل گرم که جان داشت  هنوز              اوفتاد  از  کف    آن     بی فرهنگ

از زمین باز چو بر خاست نمود               پی ِ    برداشتن ِ   دل   ،     اهنگ

دید  کز آن دل ِ آغشته  به  خون               آید    آهسته   برون    این   اهنگ:

"آه  دست  پسرم   یافت  خراش               وای  پای  پسرم  خورد  به سنگ"

 ۲۵شهریور ۸۶

 پ ن : از دوستانی که توی بلاگ فا مینویسند معذرت میخوام که براشون کامنت نمیذارم چون متاسفانه قسمت نظرات شون برای من باز نمیشه ، ولی حتماً مطالبشون رو میخونم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٦/٢٥ - حمیدرضا (من15+22سال دارم)

سلطان ننه

            

                                 .

                                                                    سلطان ننه در سال ۴۲

.

ه 

.

.

     سلطان ننه ، این اسمی بود که مادر بزرگ مون رو باهاش صدا میزدیم، مادر ِ مادرم رو میگم ، اسم شناسنامه ایش قمر سلطان بود .زندگیش خیلی جالب بود اینکه میگن قسمت ،همینه.

      پدر و مادرش اهل تهران بودند ولی نمیدونم  چرا بعد از ازدواج کوچ میکنن و میرن به یه روستا اطراف ساوه و اونجا زندگی میکنن ، اولین بچه شون همین سلطان ننه ما بوده بعد از اون هم صاحب چهار تا دختر دیگه میشن و زندگی رو ادامه میدن ، سلطان ننه رو تو سن شانزده سالگی شوهر میدن به بابا بزرگ ما ، بابا بزرگ مون هم یه کشاورز ساده بوده ، نه ببخشید ا ون موقع صاحب ترانسپورت ده شون بوده یعنی چند تا قاطر و الاغ داشته که کار حمل مسافر و بار رو به عهده داشته بعدها که سنی ازش میگذره و دیگه رنج سفر تو سرما و گرما رو نمیتونسته تحمل کنه میره سراغ کشاورزی، از اصل موضوع دور نشیم ، اونجا بودیم که دستهای مامان و بابا بزرگ ما رو میذارن تو هم ، بعد از این ماجرا یهو فیل ِ پدر و مادر سلطان ننه  یاد هندستون میکنه و هوس میکنن برگردن تهران و اینکار رو هم میکنن و مادر بزرگ ما میمونه و حوضش ، یکی نبوده بهشون بگه آخه عزیزهای من شما که میخواستید برگردید تهران این دختره رو هم تو اون ده شوهر نمیدادید و میاوردینش تهران تا مثل بقیه دختراتون تو تهران ازدواج کنه و خانواده تون یه دست بشه ، آخه نمیدونید که اون یکی بچه هاشون زن کیا شدند، دو تا از خاله ها به دو تا برادر آلمانی شوهر میکنن که توی ایران زندگی میکردند و تاجر بودند ، دو تای دیگه هم شوهرهاشون ایرانی بودند و متمول ، حالا تجسم کنید  بابا بزرگ ما رو در کنار باجناق هاش ، البته من به داشتن خون روستایی که توی رگم جاریه افتخار میکنم و فقط میخوام  فاصله طبقاتی ای رو که بین خانوده های اونا بوده  روبراتون بگم ، اینطور که معلومه بابا بزرگ ما هیچ وقت پاش رو تو خونۀ باجناقهاش نذاشت و متقابلاً اونها هم همینطور ، حالا تجسم کنید اگه مامان بزرگ ما میخواست مثل بعضی زنهای امروزی بهونه گیری کنه و به شوهرش بگه من از اون وسایلی که شوهر خواهرم برای خواهرم خریده میخوام چه بلوایی که به پا نمیشد.

    سرتون رو زیاد درد نیارم این زوج خوشبخت صاحب نه تا بچه میشن ، چهار تا دختر و پنج تا پسر که اولین بچه شون که دختر بوده تو بچه گی مریض میشه و میمیره ، مادر بزرگم حدود نود و هفت سالش بود که خاطره مرگ اون دخترش رو که مرده بود برای چندمین بار برامون تعریف میکرد و انگار که همین دیروز بچه ش مرده، زار و زار گریه میکرد اونجا فهمیدم که وقتی میگن بدترین غم، غم  ِ از دست دادن بچه س یعنی چی.

    مادر من بچه هشتم بود و از همشون مظلوم تر یعنی تنها مظلوم خونه شون چون بقیه یه خوی تهاجمی داشتن ، کوچیک که بودم فکر میکردم که چرا اینا اینقدر با دیگران خشک برخورد میکنن ، بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم اون موقع که بچه ها کوچیک بودن و پدرشون بعلت شغل کاروان داریش بیشتر اوقات از خونه بیرون بوده و تمام بار مسئولیت خونه به دوش مادر بزرگمون بوده و راهی بجز حکومت دیکتاتوری برای اداره خانواده میسر نبوده و این طرز رفتار خواه نا خواه به بچه ها منتقل شده .

    اون سالها بیماری کچلی توی روستاها بیداد میکرده و کمتر کسی بوده که به این بیماری مبتلا نشده باشه ، دایی های عزیز منهم جز یکی، همه به این مصیبت دچار شده بودند و سرهاشون تیکه تیکه کچلی گرفته بود ، اون دایی مون که سرش سالم مونده بود تعریف میکنه که سالی یه بار که مادر بزرگمون برای دیدن خواهرهاش به تهران میومده روش نمیشده اون پسرهای کچلش رو به خونۀ خواهرهاش بیاره و این افتخار همیشه نسیب این داییمون میشده ،ببینید اختلاف طبقاتی و فرهنگی چیکار کرده بوده که یه خواهر از نشون دادن پسر کچلش به خواهر دیگش خجالت میکشیده ، از اینجا معلوم میشه که بر خلاف اون چیزی که معروف ِ همیشه کچلها خوش شانس نیستند.

    بعد چند سال مادر و خاله ها و دایی هامون یکی یکی ازدواج میکنن و میان تهران و تا سال چهل همه بچه ها توی تهران زندگی میکردن از جمله مادر من ، بعلت کهولت سن پدر بزرگ و مادر بزرگ ، دایی بزرگم هر سال آخرهای پاییزاونا رو میاورد تهران و تا اوایل بهار اینجا نگهشون میداشت ولی تا بوی بهار به مشامشون میخورد دیگه نمیشد اونا رو اینجا نگه داشت و راهی ده میشدند.

     پدر بزرگ با بچه ها خیلی با ملایمت برخورد میکرد و بچه هاش هم اون رو عاشقانه دوست داشتند ، من ده ماهه بودم که پدر بزرگم در سن نود دو سالگی فوت کرد سال پنجاه و دو،اون موقع مادر بزرگ هشتاد سالش بوده ولی خیلی سر حال و قوی بود و هر چه بچه هاش اصرار کردند که دیگه بیاد وتمام سال رو با اونا زندگی کنه قبول نکرد که نکرد و تا آخر زندگیش هم هر سال بهار برمیگشت سر خونه و زندگی خودش و تا زمستون اونجا میموند ، زمستونا که میومد تهران بیشتر خونه داییم بود و یه هفته ای هم میومد خونه ما ، ما اون موقع ها کُرسی میذاشتیم ، اون مدتی که اون خونه ما بود شبها خیلی خوش میگذشت می نشستیم دور کُرسی و برامون از خاطراتش میگفت خاطرات ِ تلخ و شیرین ، از تنها موندنش بعد ِ اومدن خانواده پدریش به تهران ،  حمله روسها به ایران ،  جنگ های قدیم ، سالهای قحطی ولی خاطرات شیرینش خیلی کم و کمرنگ بود ، ولی هر چی که بود برای ما تازه گی داشت و جالب بود و الان افسوس میخورم که چرا اونا رو همون موقع ننوشتم ، بودن یه پیر تو خونه آدم یه نعمتی یه که توی زندگیهای امروزی جاش خیلی معلومه ، ما چیزهایی ازشون یاد گرفتیم که توی هیچ مدرسه و دانشگاهی درسش رو نمیدن ، رابطۀ بین اونا با بچه هاشون و اون احترامی که نسبت به هم قائل بودن ، اون عشق خالصانه و به دور از ریا ، اون کالبدهای شیشه ای شون که تا عمق وجودشون رو به وضوح نشون میداد ، چیزیه که الان کمتر توی  ِ  خانواده ها دیده میشه.خلاصه با بزرگتر شدن من یه ارتباط صمیمی تری بین من و سلطان ننه بوجود اومده بود حالا با بالاتر رفتن سنش دیگه کمتر به ده میرفت و بیشتر تهران بود و بیشتر خونه ما میومد و همه ما از این اتفاق خوشحال بودیم  چون حرفهاش رو بهتر از قبل درک میکردیم .کوچیکتر که بودم وقتی همه فامیل به ده میرفتیم ،خودتون حساب کنید هشت تا بچه ، هشت تا همسرهاشون ، سی و هشت تا نوه و چند تایی هم نتیجه ، چه شیر تو شیری میشد ، البته اون موقع ها مثل الان فرزند سالاری نبود یعنی نمیشد که باشه با اون جمعیت بچه ها ، حرف حرف بابا و مامان ها بود و کسی نمیتونست بالای حرف اونا حرف بزنه ، اونا هم هیچ وقت به خاطر چهار تا بچه و دعواهای بچه گانه شون برای هم دلخوری درست نمیکردن و همیشه هوای هم رو داشتند ، الان آدم میبینه دو تا خواهر یا برادر واسه اینکه بچه یکیشون به اون یکی گفته " ندید بدید "سالها با هم قهرند، بازم از اصل موضوع دور شدیم ، داشتم میگفتم که وقتی این همه جمعیت با اون بچه های شیطون میریختند توی خونه سلطان ننه ، خوب بالاخره اون هم اعصاب این همه شلوغی رو تو اون سن و سال نداشت و بعضی مواقع یه اخم و تَخم حسابی میکرد ، اون موقع به ما خیلی بر میخورد که نگاه کن ما سالی یه هفته میاییم خونش اون هم برای ما اخم و تخم میکنه ، ولی الان که هنوز سنی هم ازمون نگذشته وقتی چهار پنج تا خواهر زاده هامون میان خونه مون و یه کم سر وصدا میکنن ، زود از کوره در میریم و با داد و بیداد ساکتشون میکنیم.

    با گذشت زمان ، دیگه بیشتر اون رو درکش میکردم و حتی اخمش هم برام شیرین بود و رابطه مون خیلی صمیمی شده بود سال شصت ونه یه روز سرد زمستون که سلطان ننه خونه ما بود مادرم گفت که اون از دردِ داخل شکمش ناراحته ولی به روی ما  نمیاره من خیلی ناراحت شدم و به زور بردمش درمانگاه بعداز عکس برداری متوجه شدیم مثانه ش دچار اشکال شده و دکتر هم گفت توی این سن دیگه نمیشه کاری کرد آخه نزدیک نود و هشت سالش بود ولی هنوز هم هیچ کاریش رو نمیذاشت دیگری انجام بده و سرپا و فعال بود و این جای تعجب داشت ، یه ارتباط قوی و باور نکردنی هم با مادرم داشت مثل همون ارتباطی که من با مادرم داشتم یه ارتباط ِ فرا زمینی ، بالاخره یه درمانهایی رو انجام دادیم ولی حالش هر روز بدتر میشد ، دیگه بهار شده بود ، به اصرار خودش با دو تا از خاله هام که وضعیت خونه شون جوری بود که میتونستند باهاش برند رفتند ده ، تیر ماه سال هفتاد بود من هم سرباز بودم ، خبر دادند که حالش خیلی بد شده و سراغ مادر منو میگیره به سرعت یه مرخصی جور کردم و با خانواده رفتیم ده ، دو تا از داییها با خاله هام پیشش بودند ، تو رختخواب دراز کشیده بود رنگش مثل گچ شده بود ،خاله م گفت که یه هفته اس که مثانه ش خونریزی کرده و دکتر هم جوابش کرده ، دو روز پیش هم دیگه گفتیم تموم کرد ولی چشم به راه مامانت بود وبه خاطره همین  تا حالا دوام آورده ، گذاشتم مادرم بغلش کرد و گریه هاش رو کرد ، بعد رفتم پیشش و بوسیدمش و حالش رو پرسیدم ، گفت حمید جان دارم میمیرم گفتم خدا نکنه سلطان ننه . گفت حمید جان فقط میترسیدم مادرت رو ندیده بمیرم که اون هم اومد. با اون حالش باز از من به خاطر اینکه برده بودمش دکتر تشکر کرد و برام دعای خیر کرد ، ما که دیدیم اون هنوز قدرت تکلم و تشخیصش به اون خوبیه خیالمون راحت شد و گفتیم خاله هم با این حرفهاش که  میگه به خاطر ِ مامان تا حالا طاقت آورده ، سلطان ننه که حالش اونقدرها هم خراب نیست و به این زودی از دنیا نمیره . دم دمای غروب بود و یه نسیمی هم میومد  با بچه ها تصمیم گرفتیم بریم لب ِ رودخونه ، رفتیم و یه یک ساعتی دم رودخونه بودیم تا هوا گرگ و میش شد که برگشتیم در حال ِ بگو و بخند کردن با هم وارد حیاط خونۀ مامان بزرگ شدیم، خونه ش حیاط بزرگی داشت، صدای گریه میومد، دایی کوچیکه توی حیاط نشسته بود و سرش رو بین دستاش گرفته بود ، صداش کردم و سرش رو بالا گرفت وقتی نگاهم کرد دیدم صورتش از اشک خیس شده .

.

 نویسنده: حمید رضا . ع      ۴/۶/۸۶

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٦/٤ - حمیدرضا (من15+22سال دارم)

لکۀ سياه

همونطور که قبلاً گفتم ما تا نه سالگیه من، تو یکی از محله های  تهران زندگی میکردیم  که اِندِ هر چیزی که فکر کنید بود. اندِ معرفت ، اندِ نامردی ، اندِ شهید ، اندِ اعدامی ، آندِ بچه مثبت ، اندِ عملی ،اندِ بسیجی ، اندِ قاچاقچی ، اندِ چاقو کش ، اندِ دزد ، و خیلی اِندهای دیگه.توی  ِ این جور محله ها اگه بچه مثبت بودی فقط بابا مامان بودند که ازت خوششون میومد ولی پیش بچه محلها جایی نداشتی و برعکس اگه بچه منفی بودی با یه ذره آب زیر کاهی میتونستی جلوی بابا مامان فیلم بازی کنی که مثبتی و اونا رو از خودت راضی  میکردی واونا هم بهت افتخار میکردند و هم میون بچه محلها سری تو سرا در میاوردی. توی این محله ها بابا مامانا خیلی باید حواسشون رو جمع میکردن تا بچه شون بچه منفی نشه ، زندگی تو اونجا مثل قمار بود یه ذره غفلت میکردی چهار چرخِت هوا بود.مطلب من هم مربوط به همون دورانه.

از همون دوران بچکی ناف منو با کاسبی بریدن ، کلاس اول دوم دبستان که بودم ، سه ماه تعطیلی که میشد عشقم این بود که یه پولی از بابام بگیرم و برم حله حوله هایی مثل لواشک ،  آلوچه ، شانسی ، باقلوا ،بامیه ، فوتینا و ...بخرم و یه جعبه میوه رو روش یه پارچه بندازم و اینا رو روش بچینم و بذارم دم در یا سر کوچه و کاسبی کنم .

سال1360  بود امتحانات کلاس دوم دبستان رو دادم و کارنامه رو گرفتم مثل سال پیشش شاگرد اول شدم. بابام قول داده بود اگه شاگرد اول بشم یه بیست تومنی جایزه دارم ، اون موقع پول تو جیبی من روزی پنج زار بود و بیست تومن یه پول گنده بود که خیلی کارها میشد باهاش کرد.شب که بابام از سر کار اومد اولش بهش چیزی نگفتم ، شام رو که خوردیم کارنامه ام رو بهش نشون دادم و گفتم که جایزم رو بده ، بابام گفت اون رو به مادرت میدم هر روز پنج زار ازش بگیر گفتم این که نشد این پنج زار پول تو جیبیه خودمه گفت ده نه ده الان که تو مدرسه نمیری پول تو جیبی هم نداری این پولی که میگیری جایزه تِ. آقا منو میگی کاردم میزدی خونم در نمی اُمد آخه برای اون بیست تومن هزار تا نقشه کشیده بودم میخواستم باهاش بساط راه بندازم و یه تومنم رو دو تومن کنم ولی حالا همه نقشه هام نقش بر آب شده بود.

بابام یه پسر خاله داشت که همسایه مون بود اونم یه پسر هم سن من داشت اسمش اسماعیل بود یار غار هم بودیم دُم مون همیشه به هم گره خورده بود  .دو سه روزی از حالگیریه بابام گذشته بود ولی مگه کِرم  ِ این بساط از جون من بیرون میرفت ، یه فکر شیطانی به مغزم رسید ، بابام اون هفته شب کار بود و روزها توی خونه میخوابید ، اون روز با ترس و لرز زیاد رفتم سراغ جیبش ، کیف پولش رو توی جیب بقل کتش میذاشت قشنگ یادمه یه کیف بزگ آبی بود که اسکناسها رو میشد صاف تو دو طرفش گذاشت ، صدای خُرو پُف بابام که دو قدم اون طرفتر از جالباسی  خوابیده بود نشون میداد که تو خواب عمیقیه ، کیف رو در آوردم و باز کردم توش پر از پول بود من فقط حق خودم رو برداشتم ، یه بیست تومنی نوی نو.

دو دقیقه بعد توی کوچه بودم  رفتم دم خونه اسماعیل اینا ، نقشه ام رو بهش گفتم ، گفتم با این پول میریم جنس میخریم و بعد فروختنش سودمون رو بر میداریم و بعد اصل بیست تومن رو سر جاش میذاریم و هر کدوم از مادرهامون پرسیدن که پول خرید اون جنس ها رو ازکجا آوردیم هر کدوم میگیم  بابای اون یکیمون پولش رو داده.

رفتیم بنکداریه سر کوچه مون به صاحب مغازه گفتیم با بیست تومن چی میتونیم بخریم اونم یه بسته بزرگ فوتینا بهمون داد و بیست تومن رو گرفت ( شاید بعضیها ندونن فوتینا چیه ، فوتینا همون آرد نخودچی بود  که با شکر مخلوط شده بود و تو پلاستیکهای کوچیک میریختن و یه نی هم همراهش میذاشتن ، و با نی میشد اون رو بالا کشید و خورد البته یه کار دیگه هم میشد کرد اون هم این بود که آرد نخودچی رو بالا میکشیدیم و اون رو تو صورت بچه ها فوت میکردیم).

رفتیم و یه جعبه میوه پیدا کردیم و بساط رو راه انداختیم شروع کردیم به فروختن همیشه اول بساط ، فروش خوب بود ولی یه کم که میگذشت کاسبی خراب میشد ، یه چند تومنی کاسبی کرده بودیم هر دونه فوتینا رو پنج زار میفروختیم ، کم کم داشت اصل پول در میاُمد که همسایه بقلی مون بساطش رو راه انداخت ،( خانواده این همسایه از اون خانواده ها بود هر کاری که بگی ازشون بر میومد از دزدی بگیر تا کارهایی که آدم از بیانش شرمش میشه) بساط اون آلوچه بود من هم که جونم در میاُمد برای آلوچه ، یکی دو روز جلوی خودم رو گرفتم ولی این شکم صاحب مُرده این وسوسه حیوانی آخر کار دستم داد ، اولین پنج زاری رفت ، سد شکست ، باورتون نمیشه دو سه روزه همه پول فروشم رو آلوچه خوردم ، حالا منتظر بودم یه دونه فوتینا بفروشم که زود برم و یه آلوچه بخرم ، آخرش دیدم اینطوری چشمم سیر نمیشه بردم همۀ فوتیناهایی رو که برام مونده بود به صاحب بساط آلوچه دادم و نصف تعداد اون ازش آلوچه گرفتم و نشستم همه ش رو خوردم و خیال خودم رو راحت کردم دو سه روز دیگه ش هم وقتی مادرمن و مادر اسماعیل با هم صحبتِ شون گل میکنه از همدیگه درباره پول این بساط سوال میکنن و گند کار در میاد ،خوب بعدش هم معلومه یه کتک حسابی برای من در پی داشت ،البته بابام از ماجرا با خبر نشد وگرنه تیکه بزرگم گوشم بود.این دزدیه  اولم بود.

مبلغ دزدی دوم کم بود ولی خیلی کثیف بود . اون موقع بستنی حصیری  ِ کوچیک هم دونه ای پنج زار بود ، نمیدونم چرا اون موقع همه چیز پنج زار بود انگار مغازه ها قیمتهاشون رو با پول تو جیبیه من هماهنگ میکردند.خب بگذریم  سر ظهر بود پنج زارم رو برداشتم و رفتم قنادی یه بستنی خریدم و خوردم خیلی حال داد ، برگشتم اومدم خونه خواهر بزرگترم که پنج سال از من بزرگتر بود خواب بود وسوسه بستنی افتاده بود تو جونم رفتم سر کیفش، رنگ کیف اون رو هم یادمه قهوه ای بود، دیدم بیست و پنج زار تو کیفش پول هست پنج تا پنج زاری بود اونم روزی پنج زار میگرفت و معلوم بود پنج روز پولش رو خرج نکرده یه پنج زاری کش رفتم و زدم بیرون یک ربع دیگه باز سر کیفش بودم تا بیدار شه چهار تا ازپنج زاری هاش خرج شده بود داشتم پنجمی رو برمیداشتم که مچم رو گرفت ، وقتی هم متوجه ماجرا شد زد زیر گریه ، گفت ولی من یادم نیست اون پول رو برای چه کاری جمع کرده بود ولی دیگه کار از کار گذشته بود و فقط یه کتک از مامان نسیب من شد.

سومین دزدی دیگه خیلی جدی شده بود ، کلاس سوم دبستان بودم ، یه روز دوتا از بچه محله ها رو دیدم که تو دستشون چند تا شبرنگ بقل درب ماشین بودازشون پرسیدم اونا رو از کجا آوردن جواب درست و حسابی ندادن وقتی خیلی سیریش شدم گفتند که اونا رو از ماشینهای پارک شده دزدیدند من هم که همیشه دنبال کاری بودم که خودم رو مطرح کنم از اونا خواستم من رو هم قاطی خودشون کنن ولی اونا منو لایق ندونستن و قبول نکردن ، من برای اینکه به اونا ثابت کنم که جَنَمِش رو دارم رفتم و  آرم عقب یه بنز رو که تو خیابون پارک شده بود روبا یه قاشق مربا خوری کندم و بردم براشون و اون مدرک قبولی من شد ، یکی دو ماهی  این کار ادامه داشتو یه عالمه از این وسایل جمع کرده بودیم و حالا نمیدونستیم که باید باهاشون چی کار کنیم فقط صورت کار برامون جالب بود ولی نمیدونستیم آخرش رو باید چه طوری تموم کنیم توی این کش و غوص بودیم  که مادر یکی از اونا پی به قضیه برد و دستۀ ما از هم پاشید ولی تازه داشت این کار به من مزه میکرد و یواش یواش داشتم یه دزد تمام عیار میشدم. جالب اینجا بود که اون کارها برام اصلاً بد جلوه نمیکرد چون تازه خوب خوبه شون من بودم اینقدر خلافهای سنگین توی اون محله اتفاق میافتاد که نگو شبی نبود که یکی رو با چاقو نزنن یا پشت خط آهن جنازه یه معتاد رو پیدا نکنن یا کلانتری توی خونه یه دزد نریزه  آدم وقتی وسط کثافته اصلاً بوی کثافت رو احساس نمیکنه حالا الهی شکر من فقط یه قسمت از بچگیم رو اونجا گذروندم چرا که همون تابستون از اون محل نقل مکان کردیم و رفتیم ولی نمیدونید من از دوری ِ اون رفیقام چه بی تابیها که نمیکردم ولی با گذشت زمان فهمیدم که چه خطر بزرگی از بقل گوشم رد شده.

البته این خصلتها در محیط جدید هم همراه من بود ولی چون محیط جدید اجازه بروز به اونها رو نمیداد و این خصلتها در محیط جدید  جزء ارزشها نبود و لازم نبود برای ابراز وجود بین دوستان خود دست به این کارها بزنم کم کم خصلتهای دیگه ای که الان از یادآوریه اونا خجالت نمیکشم  جاش رو به اون خصلتها داد.ولی با وجود گذشت این همه سال هنوزیادآوریه اون رفتار برام مثل یه کابوسه، طوری که هنوز رنگ اون کیفها، توی خاطرم حک شده و شکل اون قاشق مربا خوری که اون آرم بنز رو باهاش درآوردم هیچ وقت از یادم نمیره . این خاطرات مثل یک لکۀ سیاه توی ذهنم باقی مونده و مثل یک چراغ قرمز چشمک زن همیشه در مواجهه با خطرات زندگی حواسم رو جمع میکنه.

 و صد البته به این موضوع اعتقاد دارم که  تنها محیط زندگی و افراد آن محیط ، نمیتونند شخصیت فرد رو شکل بدند و پارامترهای دیگه ای هم در این کار دخیل هستند ولی یکی از پر تاثیرترین پارامترها در رشد شخصیت فرد ،همین دو عامل هستند و عامل قوی دیگر همان خانواده است که خوشبختانه همین عامل سوم در زندگی من نقش بسزایی داشت که باعث شد راه درستی را برای زندگی انتخاب کنم.

  نتیجه اخلاقی اینکه :          

1- فقط به حرفهای مغزت گوش بده و هیچ وقت به  حرفهای شکمت گوش نده چون این حرفها میتونه تو رو تا پشت میله ها ببره.

2-هر کاربدی دفعه اولش سخته و هر دفعه که انجامش میدی برات آسونتر میشه.

3-اگه دیدی محیط زندگیت داره اخلاقت رو فاسد میکنه و تو نمیتونی اون محیط رو تغییر بدی بهتره اون محیط رو ترک کنی.

التماس:

جون هر کسی رو که دوست دارید به 110 زنگ نزنید و از این به بعد من رو آقا دزده صدا نکنید. 

.

نویسنده:  حمیدرضا .ع  ۲۰/۵/۱۳۸۶

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٥/٢٠ - حمیدرضا (من15+22سال دارم)

کم خونی ِ کلنگی شکل

     این پست یه ذره با پستهای قبلیم فرق میکنه ، تو این پست میخوام به یه بیماری و عوارض اون که میتونه دیگران رو هم گرفتار کنه بپردازم.اسم ِ این بیماری کم خونی کلنگی شکل ِ.

بیشترتون  با بیماریه کم خونیه داسی شکل آشنایید ولی این بیماری در مقابل بیماریی که من میگم اصلاً به چشم نمیاد ، چرا که کم خونیه داسی شکل فقط به خود بیمار آسیب میرسونه ولی کم خونیه کلنگی شکل به اطرافیان بیمار هم آسیب میرسونه.

دو تا از فامیلهای من به این بیماری مبتلا شدن و مشکلات زیادی برای همۀ فامیل بوجود آوردن .که الان میخوام دربارۀ اونا بگم.

یکی شون  اسمش رضا ست ،پسر خالهَ مه  خانوادش  از مَلاک های روستای (...) بودن و پر جمعیت و فقط این یه پسر خاله مون توی اون خانواده دیپلمش رو گرفت ، (این روستا از شهرستانهای مجاورش یه کم کوچیکتره) وضع مالیشون هم خیلی خوب بود و خیلی لُردتر از شهریها زندگی میکردند ولی خوب فرهنگ روستا نشینی یه کم با شهر نشینی فرق میکنه اصلاً هم نمیخوام هیچ کدومشون رو به دیگری ارجحییت بدم هر کدوم واسه خودش یه فرهنگه و قابل احترام. این آقا رضای ما از همون اول نمیخواست قبول کنه که توی یه روستا زندگی میکنه و باید با فرهنگ اونجا خودش رو تطبیق بده ( بر عکس من که دوست دارم یه روستایی باشم)، از اون اول خودش رو یه تافتۀ جدا بافته از روستا میدید ، چون توی روستا دبیرستان نبود اون برای تحصیل رفت پیش مادر بزرگش به  شهرِ(...) از اینجا بود که تغییر هویت آقا رضا شروع شد ، همون جا دیپلمش رو گرفت و رفت سربازی ، زمان جنگ بود و اون هم تو بدترین و خطرناکترین جای جبهه خدمت کرد و خوشبختانه سالم برگشت .

از همون موقع که خدمتش تموم شد صدای عاشق شدنش بلند شد که چی آقا خاطر خواه دختر اون یکی خاله مون شده و عقبۀ این خاطرخواهی اونجور که بعداً معلوم شد به دوران کودکیش برمیگشته و یه طرفه هم بوده ، حالا بشنویم از خانوادۀ این یکی خاله م. این خاله م شیش تا پسر داره و یه دخترکه این دختر علاوه بر یکی یه دونه گیش ته طاقاری هم هست ، همه هم تحصیل کرده ، ولی دخترشون به علت اینکه برادراش یه کم سرشون بوی قرمه سبزی میداد از رفتنش به دانشگاه جلوگیری به عمل اومد ، پسر خاله ها هم دورۀ شاه دانشگاه رفتن.خلاصه کنم این خانواده همگی انگار از دماغ فیل افتادن و یه جورایی از همه طلبکارن خصوصاً این دختر خاله مون که دیگه یکی یه دونه ام بود و تو ناز و نعمت و توجه بی حد خانواده قرار گرفته بود ، که دیگه با یه کوه قند و یه دریا عسل هم نمیشد خوردش ، حلا این پسر خالۀ کم عقل ِ من عاشق یه همچین دختری شده بود.

 از اختلافاتِ جسمی و روحیشون بگم: پسر خاله م قدش بالای  180 سانت بود ، دختر خاله م به زور  150 سانت میشد . پسره خوش تیپ و خوش قیافه بود و دختر ه مثل ِ راهبه ها لباس میپوشید و قیافه ش هم ... . پسره اهل رفت و آمد ، دختره منزوی . پسره بی خیال، دختره حساس . پسره کار به کسی نداشت ، دختره پشت سرمردم  حرف زن.پسره مستقل دختره بچه ننۀ ناز نازی ،و تنها نقطه مشترک شون این بود که هر دو شون خالی بند بودند. اگه تا صبح از اختلاف سلیقۀ این دوتا بنویسم کم نمیارم.

همۀ فامیل مونده بودن که این چه خاطر خواهییه ، البته این دوست داشتن یه طرفه بود چون دخترخاله ِ اصلاً موافق نبود و آقا هم جرات خواستگاریه رسمی رو نداشت این عاشق بازی هفت سال ادامه داشت و توی این مدت یه خواستگار خوب برای این خانم پیدا نشد و یه روز از روزها زد و برادر این آقا رضا شهید شد و ما رفتیم روستا برای مراسم ، بعد از سوم ِ پسر خاله م ، احساساتِ دختر خاله قلیان کرد و با یه حرکت پیش بینی نشده از پسر خاله خواستگاری کرد ، شاخهای همه زده بود بیرون پسره هم از خدا خواسته قبول کرد ، تجسم کنید توی اون حال و هوا خاله م ( مادر پسره) از موضوع با خبرشد ، اول ِ اختلاف ، اون یکی خاله م مادرم رو وکیل کرد تا با دوتاشون صحبت کنه ، مادرم هم خیلی رُک بهشون گفت که شما به درد هم نمیخورید و یکی یکی اختلافِ سلیقه هاشون رو بهشون گوش زد کرد ، خوب آخه مادرم تا اون موقع سه تا دختر شوهر داده بود و تجربه ش زیاد بود ، ولی انگار داری تو گوش ِ خر یاسین میخونی ، این بار دوتا شون عاشق شده بودند ، علائم این بیماری اونجا ظاهر شد چون انگار به مغزشون خون نمیرسید و از روی شکم دارن تصمیم میگیرن ، خلاصه بعد از چند ماه با هم نامزد کردن ، و نامزد شدن همانا و با ما قهر کردن همان که چرا شما مخالفت میکردین بعد از سال ِ پسرخاله م هم مراسم عروسی برپا شد و با ما هم آشتی کردند .

 بعد ها فهمیدیم که همون هفتۀ اول کارشون به زد و خورد کشیده بوده ، گفتن اگه بچه بیاد درست میشه ، یه سال بعد هم یه پسر اومد ولی چیزی درست نشد ، کار به دعوای دو تا خانواده کشید ، از اون طرف مادر عروس نمیخواست دخترش ازش دور بشه از این طرف پسره نمیخواست نزدیکِ مادر زن باشه ، بالاخره مجبور شدن بیان طبقۀ پایین خونۀ مادر زن بشینن ، سرتون رو درد نیارم بعد پنج شیش سال آخر پسر خاله گذاشت از خونه فرار کرد و رفت و یه جای دیگه خونه گرفت و خواست دختره هم بیاد و دور از خونۀ مامانش با هم زندگی کنن ولی دختره قبول نکرد و این دعوا یه سه سالی طول کشید و بالاخره از هم جدا شدن و یه بچه هم این وسط موند ،  باز خانوادۀ دختره با ما قهر کردن که چرا شما روز اول ما رو منصرف نکردید و الان هم چرا با اونا  قهر نمیکنید . گفتیم دختر خوب خواهر مادرمون که همون موقع به تو گفتن ، شما قبول نکردید گفت : من اون موقع مغزم خوب کار نمیکرد شما به هر صورت نباید میذاشتید این ازدواج صورت بگیره و هزار آه و نفرین ، و نمیدونید که سر ِ طلاق این دو تا احمق چه جنجالی تو فامیل به راه افتاد و بعد از چهار سال که از طلاقشون میگذره و الان پسره یه ازدواج دیگه کرده (البته با همون شرایط قبل)و صاحب یه پسر دیگه هم شده هنوز هم اختلافاتی میون ِ فامیل هست.

اون موقع بود که من به این فکر افتادم که حتماً یه بیماری ِ کشف نشده وجود داره که بعضی  دختر پسرها در موقع انتخاب همسر به اون مبتلا میشن که به اون علت مغزشون اون طوری که باید کار نمیکنه و اختلافات ِ بین ِ خودشون رو میبینن  و زوج هایی رو هم که با همین شرایط ازدواج کردن و کارشون به جدایی کشیده رو هم میبینن ولی فکر میکنن که مرگ فقط برای همسایه ست و ازدواج خودشون به سلامتی و خوشبختی صد سال پا بر جا میمونه . ولی یه چند سالی که میگذره و گردش خونشون به حال ِ طبیعی بر میگرده فیل شون یاد هندستون میکنه و جوجو ، شوشو بای بای .حالا اگه یه طفلی این وسط نباشه یه کم قابل تحملتره ولی اگه خدایی نکرده یه طفلکی هم این وسط باشه هم زندگیه اون بیچاره خراب میشه و هم بین اونها به طور کامل کات نمیشه و مدتها سایه هاشون تو زندگیه هم سرک میکشه و مشکلات ِ بعدی رو ایجاد میکنه.

من بعد از کلی تحقیق به این نتیجه رسیدم که ما جماعت ایرانی ، مادر زادی دچار یه کم خونیه مزمن هستیم که خودش رو در شرایط عادی نشون نمیده ، و میزان خون با حجم بدن بالانس میشه ولی در مواقع خاصی نظیر عاشق شدن،که قسمتهایی از بدن به خون بیشتری احتیاج پیدا میکنه ،و یکی از این قسمتها خود قلبه که یه ذره گنده میشه تا طرف مقابل برای جا شدن تو قلبمون خودش رو کوچیک نکنه ، خوب در این موقع سیستم  گردش خون انسان به طور اتوماتیک نمیتونه به بالاترین نقطۀ بدن خون رسانی کنه و این نقطه همون مغزه و در این موقع انسان بجای مغز از اندامهای دیگه ش دستور میگیره که بهترینش قلب ِ  ولی قلب ِ بدون مغز تصمیمهای درستی نمیگیره ، حالا من بهترین عضو رو گفتم ، بعضی مواقع از جاهایی دستور میگیریم که اصلاً هیچ چیزی حالیشون نیست . ولی بعد از گذشت چند ماه یا چند سال که اندازۀ قلب مون کوچیک شد و دیگه طرف مقابل توش جا نشد ، دستگاه گردش خون یه نفس راحت میکشه و حالا خون به قدر کافی به مغز میرسه و اون تصمیمهای خانه مان برانداز رو میگیریم  و خودمون و چند تا خانوادۀ دیگه رو تو گرفتاری میندازیم.

واقعاً تا کِی  باید این حماقتها توسط یک سری افراد صورت بگیره و فکر کنن که عقلشون از بقیه بیشتر میکشه و همه چیز زندگی بعد از یه مدت درست میشه و طرف مقابلِ شون خودش رو تغییر میده و با اونا هم ساز میشه ، آخه مگه میشه یه آدم تو سن بالا یهو اخلاق و رفتار و شخصیتش اون طوری که ما میخواهیم تغییر کنه ،از نظر من این طور نمیشه و اگر هم بشه نتیجه ش از یه جای دیگه شاخ میشه و میزنه بیرون ، پس بهتره از همون اول چشمهامون رو خوب باز کنیم و کسی رو برای ازدواج انتخاب کنیم که خصوصیاتش با ما بخونه و منتظر معجزه هم نباشیم ،کبوتر با کبوتر باز با  باز.   اصلاً قرار نیست که همه ازدواج کنن ، خیلیها اگه ازدواج نکنن هم برای خودشون خوبه و هم برای اطرافیاشون ...

من اسم این بیماری رو گذاشتم   کم خونی ِ کلنگی شکل  و از نظر من راه پیشگیری از این بیماری اینه که همون اول کار که دیدیم نزدیکان ما دارن به این بیماری مبتلا میشن با کلنگ خیلی محکم بکوبیم تو سرشون  تا همون اول حساب کار دستشون بیاد و یه جماعتی رو گرفتار نکنن.

نظر شما در بارۀ این نوع بیماری چیه و چه راه حلی برای جلوگیری از ابتلا  و یا درمان این بیماری پیشنهاد میکنید.

                      

نویسنده:حمید رضا .ع

۸۶/۴/۳۰

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٤/۳٠ - حمیدرضا (من15+22سال دارم)